گویا قرار نیست که دست های ما به هم رسند با حجم ِ این فاصله ها باز در دلِ منی ...
صبح گفت: همراه ی من دلی ست خفته به دامن سپیدِ نازکم که مرا هرگز رها نمی کند وقتی به شهر او میرسم بیدار میشود ...