صبح گفت: همراه ی من دلی ست خفته به دامن سپیدِ نازکم که مرا هرگز رها نمی کند وقتی به شهر او میرسم بیدار میشود ...
شعر دیدارِِ پر لرزی ست میگویم نمی شنوی میخوانم نمی گویی دستِ سپیدی که مرا به سوی خانه ی تو میبرد ...