
وعده دادی، که بیایی، غم از دل ببری سینه با دل شکست، باز تو پیدا نشدی ...
ادامه مطلب
سخت است که بخواهی و بیایی وقتی که دلی منتظر نیست ...
ادامه مطلب
سایه ات افتاده برسقف دلم در هوای که پر از باران است ...
ادامه مطلب
دل که دادیم نگیریم دگر ما وفا ازچشم تو آموختیم ...
ادامه مطلب
همان رودی که سیلی را به دل دارد به دریا رفتن اش حتمی ولی خون جگر دارد ...
ادامه مطلب
من به دنیای دلت راه بیابم اگر برسرکوچه ی توصدشبستان بزنم ...
ادامه مطلب
مثل آن ماه باش هر شب بیقرار دل به دریا میزند در برکه ها ...
ادامه مطلب
چاره کردند دلم را بگذرم سر راه تا هوایی بخورد در قفسی از نفسی ...
ادامه مطلب
گویا قرار نیست که دست های ما به هم رسند با حجم ِ این فاصله ها باز در دلِ منی ...
ادامه مطلب
چهار راهی شده است این دلِ بی صاحب من که زهر سو در آیی ندانی چه کنی ...
ادامه مطلب
با خیسی خاطرات تو چه کنم که بوی دلم را بلند میکند ...
ادامه مطلب
دلم کتابِ کهنه ی ست به زیربارانِ تازه ی که واژه هایش رفته اند و باد سرکشی مدام ورق میزند ...
ادامه مطلب
بهار اگر بیاید میگویم به او که شاخه های لختِ دلم را زمستان شکسته است ...
ادامه مطلب
صبح گفت: همراه ی من دلی ست خفته به دامن سپیدِ نازکم که مرا هرگز رها نمی کند وقتی به شهر او میرسم بیدار میشود ...
ادامه مطلب
از دل های مانده در میانِ راه نپرسید کسی جامانده ی کدام قطارِ بی مسافرید. ...
ادامه مطلب